ای عشق !

 

یا لطیف

 

الان تازه از سر کار اومدم خونه

ساعت ١:٣٧ دقیقه بامداد هستش

خسته نیستم

حالم خوبه

این چند روز به شدت درگیر تولید محصول مون بودم

و شاید خیلی کم تونستم بخوابم

البته گهگاهی به خونه سر میزدم

اما کوتاه و با عجله

مامان بزرگ می گفت: کجا میرید ساعت ٣ شب؟!!!

منم خیلی جدی گفتم:  میریم دزدی!

بنده خدا باورش شده بود!!! (با چشمای از حدقه دراومده به مامانم نگاه میکرد!!!)

انقدرکه اگه مامان اینا پقی نزده بودن زیر خنده ؛ الان من رو به چشم یه دزد نگاه می کرد !!!

*

خدارو شکر کارا خوب پیش میره

این روزا انگارلطف خدا کمی بیشتر  شامل حالم شده

یه محصولی که چندوقتی بود وارد کرده بودیم  به خوبی و به طرز عجیبی  فروش رفت !

و چند تا سفارش خوب هم  واسه تولید و  واردات گرفتیم...

*

این روزا سخت گذشت

خیلی سخت...

اما ...دوست داشتنی بود

جز یه اتفاق تلخ که توزندگیم افتاد و کامم رو تلخ کرد

اما باقی چیزا خوب بود

و اون اتفاق هم اگرچه دیگه به هیچ وجه واسم ارزشی نداره و مهم نیست؛

اما حسابی حواسم رو جمع کرد تا به این سادگی ها ...

و ایکاش مدیون نکرده بودم خودم رو...

افسوس و بی نهایت افسوس !

*

الان که داشتم میومدم خونه

اول این ترانه رو گذاشتم که گوش بدم

این ترانه رو خیلی دوست دارم

چون خیلی کارگشاست !

البته واسه اونا که قدرش رو بدونن و درکش کنن:

به من چیزی بگو شاید ،

هنوزم فرصتی باشه

هنوزم بین ما شاید، یه حس تازه پیداشه

یه راهی رو به من وا کن

تو این بیراهه بن بست

یه کاری کن  برای ما ، اگه مایی هنوزم هست

به من چیزی بگو از عشق

از این حالی که من دارم

من از احساس شک کردن ، به احساس تو بیزارم

تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری

تو هم شاید نمیدونی چه احساسی به من داری

گریزی جز شکستن نیست

منم مثل تو می دونم

نگو باید برید از عشق

نه می تونی نه می تونم

به من چیزی بگو شاید ،

هنوزم فرصتی باشه

هنوزم بین ما شاید، یه حس تازه پیداشه

یه راهی رو به من وا کن

تو این بیراهه بن بست

یه کاری کن برای ما ، اگه مایی هنوزم هست

به من چیزی بگو از عشق

از این حالی که من دارم

من از احساس شک کردن ، به احساس تو بیزارم

تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری

تو هم شاید نمیدونی چه احساسی به من داری 

 

اما بعد دیدم زیاد مناسب حال این روزام نیست

چون دیگه  دنبال فرصت خاصی واسه پیداکردن یه حس تازه بین خودم و دیگری نیستم

حالم از هرچی حس  ِ  ...

بعدش این ترانه رو گذاشتم تا گوش بدم

ما رو باش خیال می کردیم همیشه یکی رو داریم
یکی که به وقت گریه سر رو شونه هاش بذاریم

ما رو باش خیال می کردیم که یکی به فکرمون هست

میون این همه وحشت توی این کوچه بن بست

ما رو باش دل به کی بستیم چشم به راه کی نشستیم

ما که واسه خاطر تو قرق ماهو شکستیم

وقتی خورشید حقیقت از خواب قصه برآشفت

تازه فهمیدم چه آسون چشم تو به من دروغ گفت

هاج و واج رد نگاتو به گلای قالی دوختی

بگو اون همه عشقو به چه قیمتی فروختی؟

تو به فکر من نبودی توی گرگ و میش مهتاب

حتی اندازه چشمی که یهو می پره از خواب

...

...

اما بعد رادیوی ماشینمون  رو روشن کردیم

...

 یه جمله خوشگل و شورانگیز از محمد صالح علای ِ  دوست داشتنی ؛  شنیدم

که گفت:

              ای عشق ! ... ادرکنی

*

دلم آروم گرفت...

*

ساعت ٢:١۵ دقیقه صبح

*

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ - مرد دلتنگ


اربعین !

 

 

یالطیف

 

اربعین سرور و سالار شهیدان رو به خدمتتون تسلیت عرض می کنم

انشالله عامل باشیم

التماس دعا

 

" با "حسین   از   "یا" حسین   یک نقطه  کم دارد  ولی

" یا" حسین    گفتن کجا  و    " با"  حسین    بودن کجا *

 

 * هدیه ای از خواهرم تسنیم

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ - مرد دلتنگ


هنوز هم ...

 

 

یا لطیف

 

اتوبوس ایستگاه به ایستگاه؛ نزدیک میشود

*

یک زن؛

دارد نگاهت می کند!

*

سرت را پایین می اندازی...

نگاهت می کند!

چشمت را می چرخانی به بیرون...

نگاهت می کند!

خجالت می کشی...

نگاهت می کند!

یک ایستگاه زودتر پیاده می شوی...

نگاهت می کند!

اتوبوس می رود...

زن... نگاه از تو بر نمی دارد!!!

*

و حالا پس از سالها...

تو تازه ... آن نگاه را به جا آورده ای!

...

افسوس که دیگر چشمهایش را...

*

...و دیگر هیچ اتوبوسی از آن مسیر عبور نمی کند!

*

...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ - مرد دلتنگ


آرامش

 

 

هوالمحبوب

 

تو دلم آشوب بود

هیچ جوریم آروم نمیشد

تا وقتی این اسمس از خواهر عزیزم تسنیم بهم رسید

خیلی بوقت بود

خیلی آرومم کرد

انگار آب پاشیدن رو آتیش !

 

خدایا!

مرا به بزرگی چیزهایی که داده ای آگاه و راضی کن

تا کوچکی چیزهایی که ندارم آرامشم را بهم نریزد!

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱۱/۸ - مرد دلتنگ


پریشانی های من!

 

 

وبه نام خدایی که این روزها تنها کور سوی امید است

 *

 

 هوالعزیز

چند هفته ای است که حالم خوب نیست

دل چرکینم از این حال و روز

چند هفته ای ست که احساس می کنم که کاش در همان سالهای بعد از دانشگاه

من هم مثل اکثر دوستانم از اینجا رفته بودم...

- این روزها چند بار خواب دیدم که در دانشگاه MIT  دارم قدم میزنم ... درس میخوانم و ...

می دانم آنجا هم بهشت موعود نیست

می دانم آنجا خیلی چیزها نیست

خیلی ...

اما

دلم ...  -

*

شاید اینکه با خودت عهد کنی که بمانی تا خدمت کنی

حالا برای خیلی ها خنده دار باشد

اما تو ماندی

تا کاری کنی

تا اشتغالی ایجاد کنی

تا کمکی کنی هرچند کوچک به مردم غمگین سرزمینت

مردمی که فقر لیاقت شان نیست

ماندی  و خون دل خوردی

به هر شهری که پا گذاشتی بیکاری دیدی و فقر

به هر جایی که رفتی درد دیدی و محنت

و افسوس که انگار کسی به فکر نیست

کم کم به اینجا رسیدی که انگار اینجا نمی شود کاری کرد

کم کم به اینجا رسیدی که تو هم داری می سوزی

مثل خیلی های دیگر که با همین افکار ماندند و سوختند و... پوسیدند...

و امروز جز آه ؛ چیزی در بساط دل شان ندارند

*

من از نسل سوخته ام

از نسل انقلاب !

نسلی که نه کودکی داشتیم

و

نه نوجوانی...

نه جوانی کردیم

و

نه...

خون دل خوردیم و موهایمان سفید شد

ما فقط سوختیم

*

در روزهای خونین انقلاب چشم به این دنیا گشودم

و هنوز حس می کنم که سالهای کودکیم در چه التهاب و بلوایی گذشته ست

بعد به کشورم جنگ تحمیل شد

سالهای سال!!!

جنگی که بهترین فرزندان سرزمینم را از ما گرفت

و سهم ما از نوجوانی هایمان شد بمب و موشک !

 و

شرکت هر روزه در تشییع پیکر عزیزی از عزیزان سرزمینم

هر روز جوانی از جوان های سرزمینم پرمی گشود به آسمان

و ما نگاه تلخ مان را به پروازش می دوختیم

*

مرگ تمام شئون زندگی مان را فرا گرفته بود

حتی شعارهایی را که با مشت های گره کرده ؛ سیصد و شصت وپنج روز سال ؛ بلغور میکردیم

حتی لحظه سال تحویل مان با آرزوی مرگ ِ ... شروع می شد

*

آژیر قرمز بود و پناهگاهی که نداشتیم

ترس بود و دلهره

خاموشی بود و...

بین ستاره ها به جای انکه یکی را برای خودمان انتخاب کنیم

باید هواپیماهای دشمن را جستجو می کردیم

و چند لحظه بعد صدای مهیبی که شهرم را غرق در خون می کرد

بمب بود و موشک که بر سر ِ ما می ریخت

*

سهم ما از زندگی ؛ ٢ کانال سیاه و سفید بود که پنج ساعت برنامه داشت

که تمام دلخوشی ما بود!

و یک فوتبال گل کوچک که جمعه به جمعه  تمام تفریح و خاطرات نوجوانی ما را رقم میزد

*

جوان شدیم

جنگ تمام شده بود

گفتند :

در این سرزمین از دیرباز تمام زندگی مردم از سوراخ سوزنی به اسم کنکور رد می شود

این بود که از همان اول دبیرستان ؛ همه آن چیزهای نداشته امان محدود و محدوتر شد

بچه مثبت باید می بودی تا بتوانی در آینده از گرسنگی نمیری

آنقدر غرق در کنکور بودیم که چشم هایمان را به پایش دادیم

عروسی برادرم فقط یک نیمه روز کتابخانه را رها کردم و رفتم – آنهم به زور دوستانم -

عروسی پسرخاله ام فقط به اواخر شام مراسم رسیدم !

و با هزار بدبختی و ...در یک دانشگاه خوب و در یک رشته خوب فبول شدم

اما ما باز هم روی آرامش را ندیدیم

دوم خرداد بود و سینماهایی که آتش می گرفت و مردمی که ...

دوم خرداد بود و انصار ...

هر روز دانشگاه شلوغ بود و بلوای تازه ای بر پا بود

جنگ چپ بود وراست ؛

آنهم فقط برای خدمت به مردم !!!

یک روز این طرفی ها

یک روز آنطرفی ها

 بگیر و ببند بود حسابی

یکی از دوستان را در روز امتحان به خاطر پیراهن آستین کوتاه به دانشگاه راه ندادند!!!

و دست آخر یکی از نگهبانان که مهربانتر بود !!! گفت:

 برو از فلان در- و یواشکی - وارد شو و نگو اینجا هم آمده بودی !!!

یا یک روز رییس دانشگاه خودش !!!  از ماشینش پیاده شد و کارت دانشجویی هم اتاقیم را گرفت

فقط به این دلیل که: یک سانت ؛  فقط یک سانت پشت مو داشت !

*

دانشگاه را تمام کردیم

آمدیم خدمت مقدس سربازی!

هرکس پارتی غیر از خدا داشت افتاد تهران یا جایی که دوست داشت

پارتی ما که خدا بود باعث شد ما بیفتیم منجیل !!!

در همان بحبوهه ؛ آمریکا به عراق حمله کرد

 - شب 28 اسفند بود اگر اشتباه نکنم -

وهمه دلهره جنگی دیگر را داشتند

و ما آماده باش بودیم

تا اینکه ...

خدمت مقدس سربازی – هم با خون  ِ دل -- تمام شد

 

*

تازه آمدیم شدیم صفر کیلومتر زندگی

دیدیم همه جا پارتی  ِغیر از خدا میخواهد

راستش من هم  پارتی ِ غیر از خدا داشتم

اما هرگز جایی نرفتم مگر با پارتی بازی خدا !!!

پس از چند ماه وقتی وارد یک کارخانه شدم

دیدم دانشگاه  خوب و ... همه کشک است

باید پارتی خوب داشته باشی  تا مدرک خوب ازیک دانشگاه خوب !!!

دیدم دخترکانی را از دانشگاه  ِ دُنقوزآباد که هنوز یک ترم مانده تا فارغ التحصیلی اشان

 اما کنار من دارند کار می کنند !!!

و مخ های این مملکت بیکار گوشه خانه ها افسرده و پژمرده می شوند

*

خواستیم زمینگیر شویم

ملک هر روز قیمتش رفت بالا

و دوستانم را دیدم که تشکیل زندگی داده بودند و نمی توانستند جای جدیدی را اجاره کنند و ...

من گریه دوستانم را دیدم

من گریه...

*

دوباره بگیر و ببند ها شروع شد

اینباراسمش شد گشت ارشاد !!!

هر روز مقابل چشمت صدای جیغ و داد بود و زنانی که با رافت اسلامی به داخل ماشین کشیده می شدند

صدای زنی که آنها را به امام رضا (ع) قسم میداد

 اما...گوش کسی بدهکار نبود...

و پنجاه متر پایینتر ؛ روسپی ها ؛ کنار خیابان ؛

با انبوه ماشین هایی که به افتخارشان ایستاده بودند

با خیالی آسوده

 سرقیمت چانه می زدند !!!

*

افسوس وبی نهایت افسوس

*

دلم خون شد بس که دختران و پسران را مقابل خانه مان دیدیم که در خلوتی کوچه

عشق اشان را در قالب بوسه ای دزدکی نثار همدیگر می کردند

و

کسی زندگی را برای این عشق های پاک ؛  سهل و ساده و کم هزینه نمی کرد

تا کم کم هوسرانی جامعه ام را نبلعد و کسی  هم دم بر نیاورد

*

مردم و زنده شدم بس که هر روز دختری را دزیدند و در روزنامه ها تیتر زدند...

 و مویه کردیم و ...

و کسی کاری نکرد

*

مردم و زنده شدم تا پسرکان سرزمینم را با این سر و وضع دیدم

روزگاری  دخترها تا ازدواج نمی کردند زیر ابرو برنمی داشتند و آرایش نمی کردند

اما امروزدر آرایشگاه مردانه !!!  از آدم سوال می کنند که : زیر ابرو  بر میدارید؟!!!

*

 

*

این روزها تمام چیزهایی که دوست دارم در مقابل چشمانم دارند رنگ می بازند

دلم نمی خواهد ببینم سمبل های زندگیم اینگونه ساده دارند از بین میروند

دلم نمی خواهد این بی اعتمادی بیشتر از این در دلم ریشه کند

*

خواستیم به قولی که به خودمان دادیم عمل کنیم

ایده دادیم

بهره وری را افزایش دادیم

در کار خیانت نکردیم

اختراع کردیم

تولید کردیم

اما...

وقتی متعالی کار می کنی و با تو بد می شودند

وقتی بهره وری را بالا می بری و با تو دشمن می شوند

وقتی اختراع می کنی و از تو حمایت نمی کنند

 وقتی تولید می کنی و هزار مشکل برایت می تراشند

وقتی ...

دیگر چه جای...

*

کاشکی نمانده بودم و ده سال از جوانی ام را نجات داده بودم

کاشکی رفته بودم

و این چیزها را نمی دیدم

تا هر کس که برایم از سرزمینم بد تعریف میکرد

با خودم می گفتم حتما دروغ میگوید

سرزمین من اینگونه نبود ه و نیست

اما حالا چه می توانم بگویم به دلم ...

*

من از نسل سوخته ام

از نسل انقلاب !

نسلی که نه کودکی داشت

و

نه نوجوانی...

نه جوانی کرد

 و

نه...

خون دل خورد و موهایش سفید شد

*

من از نسل سوخته ام 

 *

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱۱/۱ - مرد دلتنگ


دوراهی

 

 

 

هوالمحبوب

 

ایستاده روی تخته سنگ...

بر بلندای پرتگاهی هولناک

با چشمانی بسته ؛

و آغوشی گشوده...

*

بر سر دوراهی...            

*

پرواز کنی یا اسیر بمانی...

*

 نسیمی آرام ؛ آرام  ؛ گونه هایت را نوازش می دهد...

*

گریه ات می گیرد...

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱٠/۱٥ - مرد دلتنگ


مجاهد !

 

 

هوالمحبوب

 

یه هدیه از یوسف   

از مجاهدی که در راه خدا به شهادت رسیده کمتر نیست

کسی که بر انجام حرامی  قادر است

و

به خاطر خدا از آن پرهیز می کند

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱٠/۱٤ - مرد دلتنگ


اکسیر

 

 

هوالمحبوب

 

یه هدیه از ن.ع

 

اکسیر من ؛ نه اینکه مرا شعر تازه نیست

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱٠/۱٤ - مرد دلتنگ


تنها بخند !

 

 

هوالمحبوب

 

یه هدیه از ن.ع

گفتمش: دل میخری؟

پرسید: چند؟

گفتمش: دل ما تو؛

                         ...  تنها بخند !

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱٠/۱٢ - مرد دلتنگ


تسلیت به خواهرم

 

هوالباقی

 

نهم دی ماه  سالروز کوچ همیشگی و جگرسوز  غلامرضا فرشاد مهر

رو به خواهر عزیزم خانوم فرشاد مهر از وبلاگ دلتنگی های یک عمه

 از صمیم قلب تسلیت عرض می کنم و  برای آنمرحوم  طلب غفران و

رحمت واسعه الهی می کنم

و از خدای متعال برای بازماندگان  صبر بر این مصیب  جانگداز خواستارم

*

 برای شادی روحش فاتحه ای قرائت بفرمایید

*

ما را در غم خود شریک بدانید

روحش شاد ...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱٠/٩ - مرد دلتنگ